ذبيح الله صفا
771
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
آن نغمه كه چون شعله فروزد بدر گوش * از راه نفس بوى كباب جگر آيد آن نغمه كه چون گام نهد بر گذر هوش * جان رقصكنان بر سر آن رهگذر آيد آن نغمهء شيرين كه پرد روح بسويش * مانند مگس كو بسلام شكر آيد آن نغمهء پرحال كه در كوى خموشان * هر نالهاش از عهدهء صد جان بدرآيد زآن نغمه خبر ده بمناجاتى مسجد * نى آنكه چو ما از دو جهان بىخبر آيد ما گوشهنشينان خرابات الستيم * تا بوى ميى هست درين ميكده مستيم ديريست كه ما معتكف دير مغانيم * رنديم و خراباتى و فارغ ز جهانيم لاى ته خم صندل سر ساخته ، يعنى * ايمنشده از دردسر كون و مكانيم چون كاسه شكستيم نه پر ماند و نه خالى * بىكيسهء بازارچهء سود و زيانيم ما هيچ بها بنده كم از هيچ نيرزيم * وين طرفه كه اندر گرو رطل گرانيم شيريم سر از منت ساطور كشيده * قصاب غرض را نه سگ پاى دكانيم پروانهيى از شعلهء ما داغ ندارد * هرچند كه چون شمع سراپاى زبانيم هشيار شود هركه درين ميكده مستست * اما دگرانند چنين ، ما نه چنانيم ما گوشهنشينان خرابات الستيم * تا بوى ميى هست درين ميكده مستيم تا راه نمودند بما دير مغان را * خوش مىگذرانيم جهان گذران را از مغبچگان بس كه درو غلغل شاديست * نشنيده كس آوازهء اندوه جهان را ديرى نه ، بهشتى ز مى و مغبچه در وى * از كوثر و از حور فراغت دل و جان را آن دير كه هر مست كه آنجا گذر انداخت * خود گم شد و گم كرد ز خود نام و نشان را ديرى كه سر از سجدهء بت بازنياورد * هر كس كه درو خورد يكى رطل گران را مسجد نه كه در وى مى و ميخواره نگنجد * صد جوش درين راه هم اين را و هم آن را غلطيده چو ما پيش بتى مست ببويى * هر گوشه هزاران و نيالوده دهان را ما گوشهنشينان خرابات الستيم * تا بوى ميى هست درين ميكده مستيم